سخت ترين روزها
سلام قول داده بودم از گذشته هم بنويسم، البته بهتر بود با خاطرات شيرين شروع مي كردم اما ترجيح دادم اول از سخت ترين روزهايي كه داشتيم بنويسم تا سنگيني تلخي هاشون باهام نمونه ! عصر چهارشنبه بيست و هفتم مهر ماه 90 : بابايي بعد از چندروز نبودن تصميم داشت اميرعلي را واسه گردش ببره. مامان جون تاكيد كرد كه گل پسر از صبح ناآرومي كرده و كمي هم تب داره و البته همينطور هم بود و تمام مدت اميرعلي ناآرومي كرد و گريه. برگشتيم خونه و اميرعلي بسختي خوابيد. صبح فردا كه پسر سحرخيزم از خواب بيدار شد ديدم زير گلوش به اندازه يه گردو ورم كرده! با بابايي تماس گرفتم و ازش خواستم هرچه زودتر از اداره مرخصي بگيره و بياد خون...





